آخر رسید به خانه اش کلاغ
اما نشد برف مسافرکش ها...
...آبی و / باور کن دروغ سگان
می چربه بر حرف مسافرکش ها
آن زن که زد ماشین غمگینت را
با سگ نشست و خورد بالینت را
حتما کرایه را حساب کرده
گوشی که ریده آب رویینت را
شاید شبیه نوکرش بودی هه
یا ارث باباش دیده ماشینت را
باید ازین زنها فرار کنی خب
خسرو خریده دست ِ شیرینت را
حمید طاهری (فلانی)
هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم...ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 11:40
با خود فکر می کردم
دستانم که باز شد سراغش بروم
بگویم رفیق
بنشین تا نشانت دهم
کجای چشم بندی که به رخت خورده
وحشتناکه
دستانم باز که شد
دیدم آن چشمها
زیر آن چشم بند بسته اند
چه لجوج
وحشتناک اینجاست
دیگر امید ندارم
بتوانم چشمهایش را باز کنم
در بی فاصله ترین دوری
در کمال اتفاق
حمید طاهری (فلانی)
فلانی نوشت: چشم بسته بود... به چشم_بند چه هَرَز؟
هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم...ما را در سایت هرچه گفتم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 20:28